تبليغاتX
مهربانی

برگرفته از فرهنگ برزیل

 

شبی در خواب ديدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسيدم، به آرامی در خانه را كوبيدم.

 

ندا آمد: درون آی.

 

گفتم: به چه روی؟

 

گفت: براي آنچه نمي‌دانی.

 

هراسان پرسيدم: براي چو منی هم زمانی هست؟

 

پاسخ رسيد: تا ابديت

 

ترديدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست كه ابدی و جاويد است.

پرسيدم: بار الهی چه عملي از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

 

پاسخ آمد: اينكه شما تمام كودكی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌بريد و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به كودكی می‌گذرانيد.

 

اينكه شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌كنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی می‌نماييد.

 

اينكه شما به قدری نگران آينده‌ايد كه حال را فراموش می‌كنيد، در حالی كه نه حال را داريد و نه آينده را.

 

اين كه شما طوری زندگی می‌كنيد كه گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گيرد كه گويی هرگز زنده نبوده‌ايد.

 

سكوت كردم و انديشيدم،

در خانه چنين گشوده، چه می‌‌طلبيدم؟ بلی، آموختن.

 

پرسيدم: چه بياموزم؟

 

پاسخ آمد: بياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمی‌كشد ولی برای التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است.

 

بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكيند، از آنجايی كه هر يك از شما به تنهايی و بر حسب شايستگي‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار مي‌گيرد.

 

بياموزيد كه دوستان واقعی شما كسانی هستند كه با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنايند ولیکن شما را همانگونه كه هستيد و دوست دارند.

 

بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتی و نفيس به زندگی شما بها نمی‌دهد، بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر در زندگي شماست.

 

بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بی‌مهری كه نسبت به شما روا مي‌دارند مورد بخشش خود قرار دهيد و اين عمل را با ممارست در خود تقويت نماييد.

 

بياموزيد كه كه دونفر می‌توانند به چيزی يكسان نگاه كنند ولی برداشت آن دو هيچگاه يكسان نخواهد بود.

 

بياموزيد كه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنید، تنها هنگامی كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشيد.

 

 

بياموزيد كه توانگر كسی نيست كه بيشتر دارد بلكه آنكه خواسته‌های كمتری دارد.

 

به خاطر داشته باشيد كه مردم گفته‌های شما را فراموش می‌كنند، مردم اعمال شما را نيز از ياد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند زدود.

 

 


 


 
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/28 و ساعت 0 |

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی

هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی

 

هیچ دانی چه گرانبار غمی‌ست

کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن

فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن

وانگهی

این سیه‌کار هوسباز سراپا نیرنگ

بزند چرخی و بازیچة تقدیر شوی ؟

 

هیچ دیده ستی در پهنة گیتی جایی

کاندر آن نسل جوان

از پس عمری شور، طلب و جوش و خروش

خسته از بار ملالی که گرفته‌ست به دوش

مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد گر

بشنود از تو دعایی که :

برو پیر شوی!!

 

هیچ باور داری

سرزمینی‌ست عجیب

همه چیزش وارون

کاندر آن  مرگ به از زندگی است

شرف انسان در بندگی است

دیدة گریان خوب است و لب خندان بد

موهبت‌های خدا فقر و نیاز و مرض است

که کنی عصیان، روزی تو اگر سیر شوی ؟

 

هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید

عاشق صبح سپید

ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا

راه‌پیمای جهان فردا

کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید

زیر آوار شب تیره  زمین‌گیر شوی؟

وندر این دامگه جهل و جنون و زرق و ریا

به گناهی که  چرا دم زدی از چون و چرا

هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی؟

 

هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی ؟

هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی؟

زنده یاد سعیدی سیرجانی

 

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/23 و ساعت 21 |

زلیخا عشق نمی داند

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .

***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!

عرفان نظرآهاری

http://www.nooronar.com

 

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/12 و ساعت 21 |

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود:

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه …………………………….. ۵ دلار

مراقبت از برادر کوچکم……………………………….. ۲ دلار

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ………………………. ۳ دلار

بیرون بردن زباله ……………………………………… ۱ دلار

جمع بدهی شما به من :…………………………. ۱۱ دلار

 

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی………………………………………………… هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم………………………………… هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی………………………… هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت…………………………………………………… هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو ……………. هیچ است.

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:

مامان … دوستت دارم ،

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/07 و ساعت 9 |

زبان عشق می گوید:

من همان عشقم که در فرهاد بود         

او نمی دانست خود را می ستود

من همی کندم نه تیشه کوه را          

عشق شیرین می کند اندوه  را

و باز زبان عشق می گوید:

در رخ لیلی نمودم خویش را          

سوختم مجنون خام اندیش را

می گرستم در دلش با درد دوست      

 او گمان میکرد اشک چشم اوست

و حافظ در ملامت درد و رنج با عشق می گوید:

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

نازها از آن نرگس مستانه میباید کشید

این دل شوریده تا آن جعد کاکل بایدش

و خیام می گوید:

هر جا که گلی و لاله زاری بوده است

آن لاله ز خون شهریاری بوده است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

کان مردمک چشم نگاری بوده است

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/03/28 و ساعت 9 |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه‌ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

 

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/03/08 و ساعت 23 |
 

خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. اكنون سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ناگهان ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد ، اينجا بود كه مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.
شيطان كه طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت  گفت: ليلي شدن ، تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملك  كردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر


 

چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها  شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي باز هم  ريشه مي كند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض كن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
          ليلي! زندگي كن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟


 

 چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي  بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و .....

نوشته خانم عرفان نظرآهاری.

http://eshghemalakuoti.parsiblog.com/Archive4009.htm

 

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/02/17 و ساعت 21 |

راز شقایق


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود-

اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند شود مرهم
براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/31 و ساعت 21 |

بنام خدا اولین پست سال جدید

بهار را باور كن

باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
و بهار
روي هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
كوچه يكپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را اي دوست
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي
تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چهكرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچه تنگ
 با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد
خاك جان يافته است
 تو چرا سنگ شدي
تو چرا اينهمه دلتاگ شدي
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/08 و ساعت 23 |
spring

+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/04 و ساعت 0 |