|
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/28 و ساعت
0 |
هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی هیچ دانی چه گرانبار غمیست کز پس عمری با سعی و عمل خو کردن فارغ از سیر فلک رو به زمین آوردن وانگهی این سیهکار هوسباز سراپا نیرنگ بزند چرخی و بازیچة تقدیر شوی ؟ هیچ دیده ستی در پهنة گیتی جایی کاندر آن نسل جوان از پس عمری شور، طلب و جوش و خروش خسته از بار ملالی که گرفتهست به دوش مشت خود بر دهنت کوبد و آشوبد گر بشنود از تو دعایی که : برو پیر شوی!! هیچ باور داری سرزمینیست عجیب همه چیزش وارون کاندر آن مرگ به از زندگی است شرف انسان در بندگی است دیدة گریان خوب است و لب خندان بد موهبتهای خدا فقر و نیاز و مرض است که کنی عصیان، روزی تو اگر سیر شوی ؟ هیچ پنداشتی ای بسته به آینده امید عاشق صبح سپید ای به سودای طلوع سحری جسته ز جا راهپیمای جهان فردا کز پس عمری سعی و عمل و شوق و امید زیر آوار شب تیره زمینگیر شوی؟ وندر این دامگه جهل و جنون و زرق و ریا به گناهی که چرا دم زدی از چون و چرا هدف ناوک مرد افکن تکفیر شوی؟ هیچ پیش آمده کز هستی دلگیر شوی ؟ هیچ پیش آمده کز جان و جهان سیر شوی؟ زنده یاد سعیدی سیرجانی + نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/23 و ساعت
21 |
زلیخا عشق نمی داندزلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید *** عرفان نظرآهاری
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/12 و ساعت
21 |
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود: صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه …………………………….. ۵ دلار مراقبت از برادر کوچکم……………………………….. ۲ دلار نمره ریاضی خوبی که گرفتم ………………………. ۳ دلار بیرون بردن زباله ……………………………………… ۱ دلار جمع بدهی شما به من :…………………………. ۱۱ دلار
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت: بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی………………………………………………… هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم………………………………… هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی………………………… هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت…………………………………………………… هیچ و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو ……………. هیچ است. وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان … دوستت دارم ،
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده + نوشته شده توسط خورشید امید در 87/04/07 و ساعت
9 |
زبان عشق می گوید: من همان عشقم که در فرهاد بود او نمی دانست خود را می ستود من همی کندم نه تیشه کوه را عشق شیرین می کند اندوه را و باز زبان عشق می گوید: در رخ لیلی نمودم خویش را سوختم مجنون خام اندیش را می گرستم در دلش با درد دوست او گمان میکرد اشک چشم اوست و حافظ در ملامت درد و رنج با عشق می گوید: باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش نازها از آن نرگس مستانه میباید کشید این دل شوریده تا آن جعد کاکل بایدش و خیام می گوید: هر جا که گلی و لاله زاری بوده است آن لاله ز خون شهریاری بوده است پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کان مردمک چشم نگاری بوده است + نوشته شده توسط خورشید امید در 87/03/28 و ساعت
9 |
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یاربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سرمیزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/03/08 و ساعت
23 |
خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. اكنون سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.
چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.
چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟ نوشته خانم عرفان نظرآهاری. http://eshghemalakuoti.parsiblog.com/Archive4009.htm
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/02/17 و ساعت
21 |
راز شقایق
مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري اما طبيبان گفته بودندش + نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/31 و ساعت
21 |
بنام خدا اولین پست سال جدید بهار را باور كن باز كن پنجرهها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد و بهار روي هر شاخه كنار هر برگ شمع روشن كرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فرياد زدند كوچه يكپارچه آواز شده است و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را گل به دامن كرده ست باز كن پنجره ها را اي دوست هيچ يادت هست كه زمين را عطشي وحشي سوخت برگ ها پژمردند تشنگي با جگر خاك چه كرد هيچ يادت هست توي تاريكي شب هاي بلند سيلي سرما با تاك چه كرد با سرو سينه گلهاي سپيد نيمه شب باد غضبناك چهكرد هيچ يادت هست حاليا معجزه باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين و محبت را در روح نسيم كه در اين كوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن ميگيرد خاك جان يافته است تو چرا سنگ شدي تو چرا اينهمه دلتاگ شدي باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/08 و ساعت
23 |
+ نوشته شده توسط خورشید امید در 87/01/04 و ساعت
0 |
|
|